love


love

 

 


گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت


 


گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن

آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن

 

گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم

بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم

 

گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم

بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم

 

گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم

تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم

 

گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد

گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد

 

گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد

واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد

 

گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه

یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه

 

گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن

واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن

 

گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن

واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن

 

گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه

دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه

 

گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه

حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه

 

گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من

توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن

 

گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت

واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت


نوشته شده در 14 اسفند 1398,ساعت 15:43 توسط مهسا| |

آموزش راه های ابراز علاقه و دوست داشتن

مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوستت دارم
مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم
مهم نیست تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم

نوشته شده در 2 اسفند 1398,ساعت 19:13 توسط مهسا| |

 

 
عشق چیست؟
دختری کنجکاو میپرسید: عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند است
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
قاضی شهر :عشق را گفت حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت است
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم.
نوشته شده در 2 اسفند 1398,ساعت 10:59 توسط مهسا| |

                                Ilove you


ادامه مطلب
نوشته شده در 2 اسفند 1398,ساعت 10:59 توسط مهسا| |

 

 


 

برای دانلود روی لینک مورد نظر کلیک کرده در صفحه ای که برایتان باز می شود روی Download File کلیک کنید

دانلود یه بوس بده

دانلود از دست تو

 

دانلود دوباره

دانلود ای جان

 

نوشته شده در دو شنبه 23 خرداد 1398,ساعت 11:30 توسط مهسا| |

 


 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما
بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه


 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن


 عشق يعني رسم دل بر هم زدن


 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر


 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته


 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن


 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن


 عشق يعني انتظار و انتظار


 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن


 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى


 
عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

 

نوشته شده در 21 خرداد 1398,ساعت 14:29 توسط مهسا| |


ادامه مطلب
نوشته شده در 18 فروردين 1398,ساعت 11:31 توسط مهسا| |

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي
خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي
جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت
گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد
پس
عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور
گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد
غم
در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم
غم
با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم
عشق
اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد
عشق
آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق
نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم
پاسخ داد: « زمان»
عشق
با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم
لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

نوشته شده در 11 اسفند 1388,ساعت 11:7 توسط مهسا| |

عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در 9 اسفند 1388,ساعت 12:1 توسط مهسا| |

چشم درراهی که آخرین باربرای همیشه بدون خداحافظی درآن پاگذاشتی ورفتی دوخته بودم.

جاده ای که آغازش من بودم وپایانش خورشیدارغوانی رنگ.جاده ایکه خط وسط آن جای پای طلایی تو بود.

امروز که به آن جاده وخورشید می نگرم،دیروز به یادم می آید.

دیروزی  که زمزمه کوچ سردادی ورفتی.

من این رفتنت راهرگز فراموش نخواهم کرد.

چراکه مراتنها درمیان غم ها وتاریکیها وسختیها رهاکردی ورفتی.

راستی یادت هست چگونه رفتی؟مگرمن چه کرده بودم؟

آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت،گداگونه به خانه ات روی آورده بودم.

چراکه تورادرسخاوت عشق بیتا می دانستم.

ولی افسوس!درروبه رویم نگشودی.

خدایا مگرمن چه کردم که اینگونه ازدست اودنیای دردم؟

من که همیشه طلوع را درکوی توخیز مقدم می گفتم وغروب راهم درکوی تو بدرقه می کردم.

من که شهر،شهرشدم،ولی توحتی روی مراندیدی.

من که باهرناز توخودم رانیازمندترمی دیدم.

من که زندگی راباتومی خواستم،فقط باتو.

پس چرارفتی؟چراآنگونه بی رحمانه رفتی؟

تورفتی وناراحتی ام بیش ازاین باشد که چرا رفتی،این است که،چراآنگونه،ناگهان وغریب وسرد ورویایی!

توروبه غروب ومن روبه تو.

توپشت به من ومن  پشت به آرزوهای باتوبودن.

تومی رفتی ومرامی کشیدی.

من دست به دامان توبودم وتودست به سوی خورشید،خورشیدی که روبه غروب بود.

ناگهان ازدستم رهاشدی،یادستانم ازتورهاشد.

به هرحال جداشدیم.توازمن ومن ازیک دنیاامید.

من اشک می ریختم که برگردی.تومی خندیدی به من،که برگردم!من می سوختم وتومی سوزاندی.

من پریشان وپرازدرد،توخندان وخونسردمی رفتی ومی رفتی .

چهره ات هنگام رفتن یادم هست،لبهایت خندان بود،سینه ات مالامال ازغرور،قلبت ازسنگ وآوازخوان وشادان می رفتی ومی رفتی.

من زانوزده تسلیم عشق شدم،سرنوشت راباختم ودستهایم رااز سوی توباز ستاندم.

دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت.

آغازش من بودم وپایانش خورشید ارغوانی رنگ،وخط وسط جاده جای پای طلایی توبود.

تورفتی آنقدرکه درانتهای جاده،

همراه خورشید غروب کردی ورفتی...!

                                               چه بی رحمانه رفتی!                                                  

نوشته شده در 8 اسفند 1388,ساعت 10:15 توسط مهسا| |


Power By: LoxBlog.Com